گنج

شمارهٔ ۲۹۱

۷ بیت
آتشی در جان من عقل مشوش می‌زندبادهٔ‌ صافی که او آبی بر آتش می‌زند
همت من پای بر تاج سلاطین می‌نهدخاطر من خاک بر تخت منقش می‌زند
من ز غیرت می‌خورم خون دل ساغر که اوبوسه بر لعل پری‌رویان مهوش می‌زند
همدمی جز نی ندارم در جهان، او هم ز غمشکر باری گر همی‌نالد دمی خوش می‌زند
از سماع امروز خواهندم برون بردن به دوشباز گر آن ماه‌رویم دست در کش می‌زند
بخت ما را مهره باید ریخت کاندر راه عشق‌سه یک آمد نقش ما و خصم بر شش می‌زند
بر دل ناصر نشانش هست از آن معنی بر اوچشم تُرکش هر زمان تیری ز تَرکش می‌زند