گنج

شمارهٔ ۲۹۰

۶ بیت
دردکشان بلا خون جگر می‌خورندزهر به یاد لبت همچو شکر می‌خورند
گاه چو گل غرق خون خار به پا می‌روندگاه به مانند شمع تیغ به سر می‌خورند
دزه صفت عاشقان از کف ساقی دردجام زراندود مهر وقت سحر می‌خورند
ساغر و پیمانه را گر بخوری خون رواستکز لب و دندان تو لعل و گهر می‌خورند
همت پروانگان بال زد و پر بسوختشمع نیاید به بر، گر غم پر می‌خورند
حاصل ما از قدت، نیست به جز حسرتیتا چه کسان زان درخت میوه و بر می‌خورند