شمارهٔ ۵۶۸
من کیام؟ سرگشتهای، بیچارهایدردمندی، خستهای، آوارهای
دل ز من بربود و پنهان کرد روشوخ چشمی، فتنهای، عیّارهای
همچو گل بنشسته بر خار فراقچون گهر درمانده اندر چارهای
از ضعیفی چو سُها گشتم ولیدر سفر افتاده چون سیارهای
طالعی دارم که هرگز ننگریستاز سعادت سوی او استارهای
هست ناصر را غم دل صد هزارهیچکس او را نشد غمخوارهای