شمارهٔ ۵۶۹
یا شفائی و یا دواء دائیانت فی مهجتی سویدائی
دل به سودای حلقهٔ زلفتکرد سودا و گشت سودائی
لیس یکفی شماتة الاعداءلامتی فی الهوا احبائی
ماند از زلف تو سر موئیکه کشد کار ما به رسوائی
لیلة الهجراننی رفعتراحة النوم عن اخلّائی
گره از کار ما گشوده شودگر تو بند قبای بگشائی
انا مملوککم و مولاکمانتم سیدی و مولائی
یا من از عمر بر نخواهم خوردیا تو سروی، به بر نمیآئی
چارهٔ درد چون کند ناصرانّ دائی من المداوائی