شمارهٔ ۵۷۰
نیست سرگشتهتر از من به جهان باد صبائیکه سلامی ببرد از من سرگشته به جائی
از حریم در سلطان به جز از باد که آردآنقدر خاک کزو سرمه کند چشم گدائی
چند چون ذره هوائی شوم از پرتو مهرتعمر رفت دریغا همه بر باد هوائی
خاک ره گشتم و آن ترک ختا نگذرد از منروزگاریست که بر ما نگذشته است خطائی
ناصر آن دم که به درد تو سر از خاک بر آردچون مه از مهر بود بر رخ او داغ وفائی