شمارهٔ ۱۴۴
همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیستنارون را چو قدت چهرهٔ گلناری نیست
ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن استبده آن باده که مستم، سر هشیاری نیست
نبود شمع صفت همنفس مجلس خاصهر که دلسوختهٔ آتشِ بیداری نیست
در مقامی که به شاهان نتوان گفت سخنزهرهٔ زاری سرگشتهٔ بازاری نیست
دلت آزار دل خسته دلان میجویددر دل سنگ چنین رسم دلآزاری نیست
چشم بیمار تو ما را صدقاتی ندهدتا چه هندوست که او را غم بیماری نیست
گر تو در بوتهٔ حسرت نگدازی ناصردرم قلب تو را سکهٔ عیاری نیست