شمارهٔ ۶۲۹
از حیای عارض تو گل برآمد سرخ رویعارضش حسنی که دارد سر به سر رنگ است و بوی
با فروغ مهر رویت، گو مه تابان متاببا وجود حسن رویت، گو گل خودرو مروی
بر کنار جوی روزی میخرامیدی چو سروآب را زان روز افتاده است در سر جستوجوی
چشم ما جوی است و دیدار تو چون آب حیاتباشد آن آب حیاتِ رفته باز آید به جوی
دل چو دریاشد به ابر چشم تر دامن بگفتآب ما را ریختی، دست از امید ما بشوی
زنده میگردد ز خاک کوی تو باد صباروز و شب جان میدهد از حسرت آن خاک کوی
ساقیا بوی گل است و بوی عود و بوی یاراین سه بو داریم، باده در قدح ریز از سبوی
موی تو همچون کمر گرد میان پیچیده استدر میان فرقی نبینم از میانت تا به موی
بیش بر گوی زنخدان زلف چون چوگان مزنناصر از سر میتراشد پیش چوگان تو گوی