شمارهٔ ۶۲۸
من نکنم دیده باز تا ننمائی تو رویمن نگشایم زبان تا تو نگوئی بگوی
عشق تو مشاطهوار جلوهگر حسن توستکرد جهانی خراب، وصل تو ننمود روی
بی لب جان بخش تو همچو سفالیم خشکبادهٔ عشق تو را کاسهٔ سرها سبوی
قوّت دریاکشی د رخور هر قطره نیستطاقت می نیستم، مست شدستم به بوی
داده دو صد فتنه را جای به هر کنج چشمبسته هزاران بلا در خم هر تار موی
ناصر اگر میبری گوی ز میدان عشقزلفِ چو چوگانش را از سر خود ساز گوی