شمارهٔ ۶۲۷
تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی میکنیهر لحظه تا کی عقده را پیوند ماهی میکنی
از غمزه تیرم میزنی وز طره میبندی کمراز ترک و هندو هر زمان، عرض سپاهی میکنی
هر دم خیالی میشوی وز دل به چشمم میرویسیلاب خون را در دلم از دیده راهی میکنی
گه از زنخدان میکشی خطی ز مشک غالیهبر قصد خون بیدلان هر لحظه چاهی میکنی
از تیرگیِ روی خود شرمندهام ای آینهخود را برابر از چه رو با رو سیاهی میکنی
از بس که از دمهای تو بیتاب گردد آن صنمای عاشق بی عاقبت هرگه که آهی میکنی
گر خون ناصر بیگنه ریزان همیخواهد دلتمن عذر خواهم میشود گر تو گناهی میکنی