شمارهٔ ۳۹۰
رُخت را نور بخشیدن میاموزلبت را باده نوشیدن میاموز
چو راندی از مژه بر حلق من تیرمرا بر خاک غلتیدن میاموز
مده فرمان ز غمزه چشم خود رابه تُرکان تیر باریدن میاموز
مپیچان زلف را گر میبری سربه مار خسته پیچیدن میاموز
مکن تحسین شب بیداری منبه پیکان خورده نالیدن میاموز
مگو سر نه به خواری زیر پایمشمن را بت پرستیدن میاموز
رسان از خاک پایش بر من ای بادولی بر دیده مالیدن میاموز
اگر چه من خطاها میکنم، لیکتو چشمت را خطا دیدن میاموز
سوی ناصر مکن با لب اشارتمگس را شهد لیسیدن میاموز