شمارهٔ ۳۸۹
لعل میگون تو در خون دل ماست هنوزیارب اندر سر زلف تو چه سوداست هنوز
عالمی سوخت ز عشق تو به مشاطهٔ حسنبه تمامی رخ خوب تو بیاراست هنوز
گر چه من غنچه صفت نقش تو دارم در دلکارم از سرو بلند تو نشد راست هنوز
چون هلال از نظر خلق نهانم، لیکندر رخ من اثر مهر تو پیداست هنوز
گفتمش روز جزا دست من و دامن توگفت عاشق مگر اندر غم فرداست هنوز
چون کمان تو قدم صد ره اگر گشت دوتابا تو چون تیرِ دلِ غمزده یکتاست هنوز
بر سر هر دو جهان دست فشاند ناصرگر چه کارش چو سر زلف تو در پاست هنوز