شمارهٔ ۳۹۱
ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناسکه عشق درّ یتیم است و جام می الماس
جمال سبزه و گل بین میان صحن چمنچنان که خضر نشیند به صحبت الیاس
بیا به بزم گدایان و ملک ایشان بینکه ساقی و دف و چنگ است و جام می اجناس
به ما حکایت بیهوده کم کن ای زاهدکه در طریقت ما نیست مستقیم قیاس
چو عنکبوت تو دامی نهادهای از زرقسرای شرع محمد چنین نداشت اساس
در آمد از در مسجد مقلد از پی حشوچو گربهای که در آمد به خانهٔ روّاس
نشسته واعظ جاهل به جامهٔ صد رنگمیان تختهٔ منبر چو رحلک وسواس
نیئی تو آنچه نمائی، خدای میداندبه عقل قدر بریشم توان شناخت زلاس
به گرد کوی ضلالت همیشه سرگردانببسته دیدهٔ معنی به شکل گاو خراس
برو دوای دل از عشق جوی چون ناصرهوای دولت شاهی و خواجه را افلاس