شمارهٔ ۲۴۸
گدای دولت آنم که او گدای تو باشدبه دیده درکشم آن را که خاک پای تو باشد
حیات چون بود آن را که در غم تو نمیردصبور چون بود آنکس که مبتلای تو باشد
اگر به حشر برآرند نامهٔ عمل منبه خون نوشته بر او جمله ماجرای تو باشد
هوس به رهگذری میکنم که بر سر خاکمامید سایهٔ بالای دلگشای تو باشد
گر از وفای تو خاکم به هر دیار برد بادمنم فدای تو، بازآ، که جان برای تو باشد
تو را به خلوت چشمم گر اتفاق نباشدمیان دیده خیال رخت به جای تو باشد
هزار بار بسازم دهان به مشک معطربه جای ورد زبانم اگر دعای تو باشد
اگر به خون محبان بود توجه خاطررضاست از طرف ما اگر رضای تو باشد
گذر به تربت ناصر که ذرههای وجودشبه زیر خاک بر امید مرحبای تو باشد