شمارهٔ ۱۰۸
ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشستنیز بی آن مه انور نتوانیم نشست
به از آن نیست که چون سبزه به پایش افتیمگر بدان سرو سمنبر نتوانیم نشست
بی سر و پای چو گوئیایم درین ره غلطانبه سر دوست که بی سر نتوانیم نشست
میدوم سایه صفت در پی تو ای خورشیدکه جدا از تو مکدر نتوانیم نشست
روی اسلام من ار رفت ز زلفت بر باددان که در حلقهٔ کافِر نتوانیم نشست
میدرآییم ز سوی روزن تو چون ذرهبیش چون گرد بر آن در نتوانیم نشست
چه دهی پند که بی دوست به عشرت منشینای برادر که برِ آذر نتوانیم نشست
همچو لاله سر ناصر برود زود بر بادکه دمی بی می و ساغر نتوانیم نشست