شمارهٔ ۱۱۸
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوستبرد آرامم به بوی زلف بیآرام دوست
خاک میگفتم شوم تا در قدمهایش رومباز میگویم نشیند گرد بر اقدام دوست
بارها رفتم به خدمت بر درش بارم ندادهر گدائی را نباشد دولت خدام دوست
دید چون گل غنچه او را کرد پیراهن قباپاره کرد اندام خود از غیرت اندام دوست
روزگاری با چنین زاری و درد و هجر و وصلدر گمان هرگز نبودم خاصه در ایام دوست
زینهار از ذرههای خاک ره یاد آوریگاه و بیگاه ای صبا، گر بگذری بر بام دوست
واعظا پندم مده کز دست او خوردم شرابباده آب زندگانی میشود در جام دوست
نام او وقت شهادت گو چو تیغم میزنیتا اگر باری بمیرم جان دهم بر نام دوست
من بدین عشق از همه دنیا و عقبی فارغمغیر دین عاشقان کفرست در اسلام دوست
مدعی چند از جفا تشویش گوشم میدهیگوش من آسوده است از لذت دشنام دوست
کام ناصر بر نمیآید به کوشش از لبشچند کام دشمنان بینم به رغم کام دوست