شمارهٔ ۴۴
یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبتگویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت
گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شودگلدستههای سرخ را بر خار بندم عاقبت
ریزم ز عشقت آبرو تا خاک راهت گل شوددر پیش چشم دشمنان دیوار بندم عاقبت
هر دم ز آه سرد خود، رسوای عالم میشوممن بر دهان خویشتن، مسمار بندم عاقبت
همچون قبا از زیب و فر، معشوق را گیرم به برهمچون کمر خود را به زر، بر یار بندم عاقبت
گر همچو ناصر با توام، روزی ملاقات اوفتدراه نظر بگشایم و گفتار بندم عاقبت