شمارهٔ ۵۴۵
ای بلای عاشقان بالای سروآسای توکار ما بالا گرفته از قد و بالای تو
جان ز دل بردی و جز چهره ندارم وجه زربا وجود مفلسی من چون کنم سودای تو
خاک پایت،کوری دشمن، به چشمم توتیاستور ز من باور نداری، بین به خاک پای تو
نور چشم من توئی، چشمم به رویت روشن استمن نمیخواهم به جز در دیدهٔ خود جای تو
صورت چشمیست نرگس، لیکن او را نور نیستور نه شرمی داشتی از نرگس رعنای تو
جان شیربن مینماید تلخ در پیش لبتاین تمتع دارم از شیرینی لبهای تو
درد هجرانت به نقد امروز ناصر را بکشتاین زمان سودی ندارد وعدهٔ فردای تو