گنج

شمارهٔ ۵۵

۸ بیت
دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه استزانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است
از نسیم خاک کویت خار در پای گل استوز هوای مهر رویت تاب در روی مه است
شام هجر ما به زلفت راست ناید سر به سرغیر این وصفت درازی هر چه گویم کوته است
قامتم چون تیر بود و گشت اکنون چون کماناستخوانی و پئی ماندست کز غم دوته است
گمرهی داند طریق عاشقی، نه رهبریشیر مردی باید این ره را، چه جای روبه است
در گمان بودم ز واعظ تا به اکنون کز شرابتوبه فرمودم، یقینم شد که مسکین ابله است
هفت می‌گویند گردون را و نُه،‌ ما فارغیممی پرستان را چه حاصل زانکه او نُه یا ده است
شب همه شب ناله کردم بر در او، خادمیگفت ناصر تا کی این فریاد،‌ رو شب بی‌گه است