شمارهٔ ۵۴
بیا که تا اثری از وجود من بر جاستترا چو نور بصر در میان جانم جاست
چو جای سرو سهی در کنار چشمه بوددرون چشمت اگر جای کردهایم رواست
همه هدایت و لطف و وفا ز جانب توستهمه ضلالت و جور و چفا ز جانب ماست
مپوش روی چو بر تو گذر کند درویشکه چشم اهل بصر بر کمال صنع خداست
اگر چه سرو بسی با تو سر فرازی کردندید فایده چون دست قامتت بالاست
تو را میانه جان جای کردهام چو الفز تو چه مایه نهان دارم، این حکایت ماست
چو ترک چشم تو عقلم بدید گوشه گرفتکسی که پیش کماندار مست رفت خطاست
ضرورت است به سختی میان بادیه مرداز آنکه غایت بیدای عشق ناپیداست
رقیب گفت که ناصر ز عشق سر برودبه زلف دوست که در سر مرا همین سوداست