گنج

شمارهٔ ۲۰۴

۷ بیت
من رنجور را امید وصلش زنده می‌داردوگر نه درد هجرانت مرا یک لحظه نگذارد
نگردد شام من روشن، نمیرد سوز دل، گرچهز آهم می‌جهد برق و ز چشمم سیل می‌بارد
مرا چون سرمه زیر پای خود سوده است آن دلبرهنوز از سرکشی و ناز در چشمم نمی‌آرد
ز سوز عشق او داغی‌ست دل را کان همی‌سوزدز خار ریش او ریشی‌ست جان را و همی‌خارد
همی‌ترسم کز آه دل خزان گردد گلستانشبگو تا خاطر مجروح بلبل را نیازارد
رها کن ساعتی تا دل میان طاق ابرویشنماز حاجت خود را در آن محراب بگذارد
بگفتم بار هجران تو را تا کی کشد ناصربگفتا یار آن باشد که بار یار بردارد