شمارهٔ ۶۳۱
ترک لشکرشکن عشوهگر عربدهجویبتکافِر بچهٔ نوشلب سلسلهموی
دوش سرمست به سر وقت حریفان میرفتبا می و مطرب و چنگ و دف و جامی و سبوی
می پرستان سحرخیز چو آگاه شدندشاد بنشست و روان کرد قدح بر سر کوی
زلف شوریده و گیسوی مسلسل بردوشچشم آشفته و مرغول پریشان بر روی
بزم بستان شده از چهرهٔ او باغ بهشتشمع مجلس شده از طرهٔ او عنبر بوی
می گلرنگ به من داد ز جام سحریگفت می نوش کن و زنگ غم از سینه بشوی
صورت قامت او در نظرم میآیدراست چون سرو بلندی که بود بر لب جوی
ناصر از عشق بتان توبه نخواهد کردنچه زیان دارد اگر پند دهد بیهده گوی