گنج

شمارهٔ ۳۶

۷ بیت
گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آبوز هوا داری فشاند بر گل رویت گلاب
برقعی در کش که رویت را بسوزد دل ز مهراز لطافت ز آفتاب آری پذیرد آفت آب
لعل تو شهدست و آید شهد شیرین‌تر به کامچشم تو فتنه است و باشد فتنه نیکوتر به خواب
خال تو در زلف پنهان دانه‌ای اندر سپندلعل تو در خنده پیدا ذره‌ای در آفتاب
گر بپیچم بر تو خود را عادت مویست پیچور بتابی روی از من لازم ماه است تاب
طور هستی شد حجاب کوه طور نیستیشعلهٔ برق تجلی کو که سوزاند حجاب
چون مآب حسن در عالم مقر عزت استنیست ناصر را به غیر از کوی تو حسن‌المآب