گنج

شمارهٔ ۳۵

۷ بیت
چشم او مست است و در مستی شده مخمور خوابدیده گر بر هم زند بنیاد جان گردد خراب
با لبش گفتم حدیث بوسه شد سرخ از حیااین سخن آمد گران بر لعل او ناورد تاب
تیز می‌کردم نظر در آفتاب روی اوگر نگشتی چشم من از عکس رخسارش پر آب
عزم رفتن کرد دلبر، گفتمش تعجیل چیستگفت من عمر توام، خود رسم عمر آمد شتاب
نامه‌ای گفتم به خون دل نویسم پیش دوستباز می‌گویم حدیث ما نگنجد در کتاب
کار من چون زندگی گردد به یک پیمانه راستمن لب خود را نیالایم به دریای شراب
از دل ناصر کبابی می‌کند چشمش ولیمست و لایعقل شده است آن ترک، می‌سوزد کباب