گنج

شمارهٔ ۳۴

۱۰ بیت
چشم تو سر بر نمی‌دارد ز خوابمست در محراب می‌نوشد شراب
از دهانش کس نمی‌یابد نشانذره ناپیدا بود در آفتاب
غمزهٔ شوخت به یغما برد دلترک مستی کرد شهری را خراب
پیش چشمت دل بر آتش می‌نهمراست خواهم کرد مستان را کباب
هر ورق نقش تو دارد لاجرمعیش گل را تازه می‌دارد گلاب
بانگ بلبل از هزاران در گذشتگل همی از صد یکی گوید جواب
بلبلی بر دارد از هر سو نفیرگر چو گل بر داری از رویت نقاب
خیز و در ده یکدم آبم ساقیاتا نشاند آتشم را یک دم آب
تا کسی همچون مرا، خود هیچ‌کسدر حسابی ناورد روز حساب
ناصر اندر خواب کی بیند تو راخواب را چون او نمی‌بیند به خواب