شمارهٔ ۳۷
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آبچون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب
محمل مبند بر شتر ای ساربان که مامحمل بر آب دیده ببستیم چون حباب
اشکم در آستین شد و میگیردم عنانکارم به پا فتاد و گران میرود رکاب
ای دیده دردسر مده و آب ما مریزهجران نه آتشی ست که ساکن شود به آب
ایمن نیام ز فتنهٔ چشمت که میکندیک انقلابِ چشم تو صد گونه انقلاب
این زهر فرقتی که چشیدم به جای میسوزی ست در دلم که جگر میکند کباب
چون روز هجر یاد وصال تو میکنیمگویا که دیدهایم مگر خواب خوش به خواب
در دوزخ ار نسیم تو باشد، زهی نعیمدر جنت ار فراق تو باشد زهی عذاب
ناصر دعای خصم مگر د رتو کار کردیا رب مباد دعوت بدخواه مستجاب