شمارهٔ ۳۸
زرد شد روی من از زحمت بیداری شبنکشد شمع چو من رنج گرفتاری شب
چرخ آلوده به خون دامن خود هر شامیعاشقان را کند آگاه ز خونخواری شب
سگ کویت که بر او پادشهان رشک برندبا من است آن همه از دولت بیداری شب
همچو عمرم شب وصل تو به زودی بگذشتدر فراق تو از این بود وفاداری شب
نالهٔ زیر و بم از هر رگم آید چون چنگگر حکایت کنم از هجر تو و زاری شب
در شب هجر مرا از رخ خود دور مکنکه سبک باریام آید ز گران باری شب
صبح روشن دمد از مهر رخت ناصر راگر سر زلف سیاهت نکند یاری شب