گنج

شمارهٔ ۴۷

۹ بیت
آن ترک سیه چشم که دل برد به غارتنبود به اسیران نظرش جز به حقارت
رازی ست میانش که اشارت نتوان کردسری ست دهانش که نیاید به عبارت
حاجت نبود تیر از آن چشم که ما راجانی ست به لب آمده موقوف اشارت
از گنج غم او دل آباد خراب استچون گنج روان ست نگنجد به عمارت
رنجور شدیم و قدمی رنجه نفرمودمردیم به زاری و نیامد به زیارت
ای کاش رسد مژدهٔ وصلت به اسیریتا کاس شهامت زنم و کوس بشارت
اکنون می صافی به سبو می‌کشد از چشمصوفی که به ابریق کشد آب طهارت
با قند لبش جان مرا داد و ستد شدشیرین‌تر از این دیده کسی وجه تجارت
ناصر ز مبصر گهر بحربها یافتوین گوهر منظوم تو از اهل بصارت