شمارهٔ ۱۸۷
چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمیگنجدوگر گنجد دل اندر بر، در او دلبر نمیگنجد
اگر پروانهٔ عشقی، در آتش بال و پر میزنکه اینجا حضرت شمع است، بال و پر نمیگنجد
ترا زحمت شد ای زاهد، که بشکستی سبوی ماکه من زان باده سر مستم، که در ساغر نمیگنجد
رو ای صوفی روبهفن، به پای خم چه میکردیکه زیر پای پیل مست شیر نر نمیگنجد
مرا گویند یارانم، ز سر بیرون کن این سودانمیدانند کاین سودا مرا در سر نمیگنجد
به روی زرد و آب دیده وصلش را طلب کردمبگفت این کار تشریف است، سیم و زر نمیگنجد
اگر بر کعبهٔ وصلش طوافی میکنی ناصرگذر از نفس خود، کاین سگ به مسجد در نمیگنجد