شمارهٔ ۴۰۸
از آن چون شمع میسوزد دلم در شام گیسویشکه جانها سجده میآرند در محراب ابرویش
سواد خال او دارم به جای نور در دیدهمباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش
صبا میبرد با ضعفی قوی پیغام ما امشبجزاه الله وقت صبحدم جان داد بر بویش
ثباتی نیست زلفش را کز آه دل بیاشوردتهتک بین که از بادی پریشان میشود مویش
به پا میایستم چون شمع از سر میبرم فرمانز دستم بر نمیخیزد که بنشینم به پهلویش
به خورشید رخ او مه مقابل شد به پیشانیز روی سخت یک ذره ندارد شرم از رویش
پلنگ از بیم خشم او شود راضی به روباهیکه بستاند دل از شیران به شوخی چشم آهویش
به هر سوئی که میبینم ز روی او بود وجهیدلم خون گشت و از دیده روان کردم به هر سویش
به کویش ناصر خاکی گر از خواری شود خاکیاز او گردی که برخیزد نشیند بر سر کویش