شمارهٔ ۴۰۷
سوختهام از دل مسکین خویشخستهام از خاطر غمگین خویش
حیف بود بر دهنت جام میتلخ مگردان لب شیرین خویش
حال جهانی همه بر هم مزنتاب مده کاکل مشکین خویش
سنبل آشفته به رو در مپیچظلم مکن بر گل نسرین خویش
سر ببُر آن هندوی شوریده راتا نکند روی تو بالین خویش
همچو گلش زود رود سر به بادهر که نهد گوش به گلچین خویش
زار بگرید چو تو خندان شویچشم فلک بر مه و پروین خویش
دین چه بود گر تو به دین مایلیزود برآریم ز دل و دین خویش
عمر بشد ناصر و نامد دمیکاین دل آزرده کشد کین خویش