شمارهٔ ۵۰۶
آن به که غم دل به حضور تو بگویمکاسرار دل از گریه فتادهست به رویم
دریاب که بی روی تو ای سرو گلنداماز ناله چو نالی شدم از مویه چو مویم
زانگه که جدا ماندهام از خاک در توچون باد صبا در به در و کوی به کویم
خواهم که گیاهی شود اجزای وجودمتا در قدم سرو بلند تو برویم
دردا که امانم ندهد دشمن کژ طبعتا یک سخن راست به گوش تو بگویم
بی هیچ گنه جور و جفا میکشم از خلقعیبم همه آن است که من عاشق اویم
ناصر اگر از چشم تو زین گریه رود آباز لوح بقا نقش وجود تو بشویم