شمارهٔ ۳۹۵
من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفسزین هوس گر سر رود، از سر نخواهد شد هوس
گر مرا خورشید روئی سر همیبُرد به تیغمن به مهرش میزنم چون صبح تا دارم نفس
در شب تاریک هجران با خیال روی یارجز مِی روشن نیامد بر سر ما هیچکس
من به جنت میروم از بهر خیال روی یاراز همه عالم مرا مقصود روی توست و بس
از شبستان سر زلفت که ماوأی دل استمیکشم دل را و بازم میکشد دل باز پس
میدهد سررشتهٔ خود را به دست شاه بازتا نگردد باز گرد خوان هرکس چون مگس
تا گشاید در هوای شکرستان تو بالمرغ جان پر میزند مانند طوطی در قفس
طالبان در جستجوی و مدعی در گفتگوبار بر پشت هیون و زار مینالد جرس
فکر رویت در دل ناصر چراغی برفروختشمع عالمتاب موسی شد ز نورش مقتبس