شمارهٔ ۴۹۸
نرفت راه بیابان و خسته شد پایماگر به سر نرود راه، من به سر آیم
به جستوجوی تو آشفته میروم چون بادمگر به سایهٔ سروت دمی بیاسایم
تو خود به جای خودی در مقام نعمت و نازمن فقیر به هر جا غریب و تنهایم
به روز هجر مرا کار اشک پیمائیستبرفت آنکه به پیمانه باده پیمایم
مرا به روی تو رأی و به رأی تو رویستکه جز به روی تو روشن نمیشود رایم
کمر نبست میان تو را مگر چون مویمرا عزیمت آن شد که عقده بگشایم
گهر ز دیدهٔ ناصر برون شود بر زرسخن به صنعت ترصیع اگر بیارایم