شمارهٔ ۴۹۷
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایمهمچو مشکین سنبل او بی سر و پا بودهایم
منت ایزد را که یک شب در کنار ما نشاندآن سعادت را که چندین گاه جویا بودهایم
از کجا پیدا شد این طالع که بعد از مدتیعاشق و معشوق امشب هر دو یکجا بودهایم
ای ملامت گو ز رسوائی چه ترسانی مراما به کوی عشق تا بودیم رسوا بودهایم
چشمت ار میگفت خواهم خون ناصر ریختنسالها از بهر این دولت مهیا بودهایم