گنج

شمارهٔ ۴۹۶

۷ بیت
با زلف بی‌قرار تو آرام کرده‌ایمروز حیات خویش بدو شام کرده‌ایم
هرگه که داد ساقی عشق تو دُرد درددل‌ها کباب و کاسهٔ سر جام کرده‌ایم
بر چشم و بر لب تو نهادیم چشم دلمستیم، خو به پسته و بادام کرده‌ایم
از ما مجوی نام نکو زانکه دیربازخود را به کوی عشق تو بدنام کرده‌ایم
اندام نیست کار جهان را به هیچ رویزان رو به شاهدان گلندام کرده‌ایم
گوهر به جای دانه فشاندیم از دو چشماز بهر صید وصل تو دل رام کرده‌ایم
ناصر ز تیغ تیز زبان چون جهان گرفتاکنون نیام تیغ خود از نام کرده‌ایم