شمارهٔ ۳۰۴
رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلندعیب معبود مکن زاهد و بر ریش مخند
ذوق دیرم نه چنان سلسله میجنباندکه توان داشتنم ساکن مسجد یک چند
گر من از نالهٔ خود دست فشانم چه عجبکه جَهَد ز آتش سوزنده به هر حال سپند
ور ببوسم لب ساقی به عداوت منشینمنع طوطی نتوان کرد که باز آی ز قند
واعظا گوش من از صوت مغنی پر شدهرزه کم گوی دل ما چو نمیگیرد پند
عیب رندان مکن ای گبر مسلمان صورتمنکر ما مشو ای فاسق زاهد مانند
ناصر اندر ره عشق تو پیاده است هنوزگر چه بیرون ز دو عالم بداوانید سمند