گنج

شمارهٔ ۴۶۶

۷ بیت
گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشمور ز می توبه کنم، زاهد خامی باشم
زلف و خالی نبود رهزن صاحبنظرانبهر یک دانه چرا بستهٔ دامی باشم
راضی‌ام گر من درویش گدائی گردمشاکرم گر من آزاد غلامی باشم
اثر شام فنا آمد و روزی پرسیدکه روم بر سر کوی تو و شامی باشم
سر ازین دایره بیرون برم آخر تا چندهر زمان جائی و هر شب به مقامی باشم
بکُش اینک سر و خنجر، رمقی هست هنوزگر ازین در گذرم صید حرامی باشم
جامهٔ زهد به جامی بدهم چون ناصرمن بی‌ننگ اگر طالب نامی باشم