شمارهٔ ۴۶۵
چو گرد در رهت افتادهام که برخیزمبه دامن تو ازین رهگذر در آویزم
نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاستچو لاف عشق زدم از بلا نپرهیزم
من و شمایل شیرین و شورش فرهادکه کوه هجر نماید شُکوه پرویزم
گل وفا دمد و خار محنت آرد باربه هر زمین که من از آب چشم خود ریزم
تنم برهنه چو تیغ و زبان پر از گفتاردل چو سنگ تو داده است آهن تیزم
تو پادشاهی و بند تو عین آزادیستمنت که بندهٔ خاصم ز بند نگریزم
شده است چون لب ودندان تو ز لعل و گوهرسخن به صنعت ترصیع گوهر آمیزم
اگر برد چو صبا ناصر از وصال تو بویهزار معنی رنگین چو گل بر انگیزم