گنج

شمارهٔ ۴۶۵

۸ بیت
چو گرد در رهت افتاده‌ام که برخیزمبه دامن تو ازین رهگذر در آویزم
نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاستچو لاف عشق زدم از بلا نپرهیزم
من و شمایل شیرین و شورش فرهادکه کوه هجر نماید شُکوه پرویزم
گل وفا دمد و خار محنت آرد باربه هر زمین که من از آب چشم خود ریزم
تنم برهنه چو تیغ و زبان پر از گفتاردل چو سنگ تو داده است آهن تیزم
تو پادشاهی و بند تو عین آزادی‌ستمنت که بندهٔ خاصم ز بند نگریزم
شده است چون لب ودندان تو ز لعل و گوهرسخن به صنعت ترصیع گوهر آمیزم
اگر برد چو صبا ناصر از وصال تو بویهزار معنی رنگین چو گل بر انگیزم