شمارهٔ ۶۳۷
سپهر حسن را دانم که ماهیندانم حد ماهیات کماهی
تو چون ماهی و گردد عکس رویتبگرد چشمهٔ چشمم چو ماهی
اگر راز تو دل پوشیده داردبه خون دل دهد چشمم گواهی
جدا از دانهٔ خال تو چون کاهتنم برباد رفت از عمر کاهی
قدت همچو قلم بر مه خط آردمرکب شد سپیدی و سیاهی
مرا آبی ده از چاه زنخدانهمین باشد غرض آبی و چاهی
سپه بر دل کشد چشمت ز مژگانسیه چشمند ترکان سپاهی
ببین در وقت کشتن رقت شمعدلیل روشن است از بیگناهی
ز ناصر گر بود دلخواه تو جانفدای جان تو باد آنچه خواهی