شمارهٔ ۶۳۶
ای حسن تو آئینهٔ انوار الهیاوصاف جمال تو ندانند کماهی
خوبان جهان جمله چراغند و تو نوریغلمان جنان جمله غلامند و تو شاهی
در دیدهٔ من راز تو پوشیده نماندچون مردمک دیده به خون داد گواهی
گر سوی توام دست دهد نامه نوشتنز انگشت قلم سازم و از دیده سیاهی
چشمم به تو روشن شد و مجلس ز تو گلشنبا شمع بگو تا بنشیند که تو ماهی
از کوی تو من باز نیایم به ملامتدُردی کش عشق تو نترسد ز مناهی
گر جور کنی از تو به سوی تو گریزمغیر از تو کسی نیست مرا هم تو پناهی
از دیدهٔ ناصر نشود نقش تو غایبخوش چشمهٔ آبیست که دارد چو تو ماهی