گنج

شمارهٔ ۴۰۵

۷ بیت
مسلسل است غم دل به زلف پُر چینشکه گرد دور قمر بسته‌اند بر چینش
چنان به حلقهٔ زنار زلف او دل منمقید است که بر باد می‌رود دینش
رخِ چو آینه‌اش را ز حُسن‌ آئین استکه نقش صورت جان دیده‌ام در آئینش
اگر چه عمر به تلخی گذشت بر فرهادهمین بس است که باقی‌ست جان شیرینش
مرا ز دست خطائی برفت و نیست صواببهای چین و ختا بود زلف مشکینش
اگر به گِرد گُلش گَرد ره بود ای بادغبار سنبل پرچین بدیده بر چینش
به صبح و شام چو ناصر دعای او گویدمسبحّان فلک می‌کنند آمینش