شمارهٔ ۴۰۴
چو برکشید به وقت سحر خروس خروشمی چون خون کبوتر ز حلق بلبله نوش
ز بلبلان سحر گوش کن نوای هزاراگر به گوش نمیآیدت نوید سروش
به نزد اهل صبوح آفتاب صبح مِی استبیار اگر قدحی هست از قنینهٔ دوش
خمار درد سرم میدهد به هشیاریبیا به داروی بیهوشیم ببر از هوش
لباس عاریتی در طریق ما عارستز پیر خرقه بیاموز، هر چه خواهی پوش
چه باد بود کز آن سرو آمدهست به رقصچه آتش است کز آن مِی درآمدست به جوش
چو گوهری به لب آرد ز بحر دل ناصرعروس دهر به زر گیرد و کشد در گوش