شمارهٔ ۴۰۳
مرا وصال تو بگذشت در تمنا دوشبرفت بر رخم از آب دیده دریا دوش
زمین خلوت خود را بسان خون دیدمبر آب دیده بینداختم مصلا دوش
گداخت شمع وجودم ز عشق سر تا پاینشست قالب من در میان خون تا دوش
درون کلبهٔ تاریک ما معطر شدچو شمع مجلس ما ایستاد بر پا دوش
اگر چه نقش تو از پیش چشم غایب بودنشد نهفته خیالت ز دیدهٔ ما دوش
بیا و مجلس ما را چو صبح روشن کنکه دیده خواب نکردهست از این تمنا دوش
صبا ز خاک درت برد توتیای بصرکه تیره بود مرا بی تو چشم بینا دوش