شمارهٔ ۴۰۲
میشود در تاب چشم روشنشگر بود پروانه در پیرامنش
تا بدیدم صبر من سیماب شددر بر سیمین دل چون آهنش
نبود آن مه را زیانی گر شومچون عطارد خوشهچین خرمنش
لالهٔ رویش همیبیند چمنلال میگردد زبان چون سوسنش
ساقیا از حلق شیشه خون بریزچند باشد خون رز در گردنش
غنچه را سر در گریبان از حیاستخیز و بر کن ای صبا پیراهنش
گر ببیند حال من از جور دوستدشمن من رحم آید بر منش
در دل تیره اگر تنگ است جایمینشانم بر دو چشم روشنش
گر شود ناصر به خواری خاک راهگرد ننشیند همی بر دامنش