گنج

شمارهٔ ۴۰۱

۷ بیت
چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنشنور است او، جا می‌دهم در هر دو چشم روشنش
گر عمر من باقی بود، روزی به کوی او رسمور بخت من یاری کند، افتد وصالی با منش
بی او تنم از لاغری چون رشتهٔ یکتا شده استای کاشکی ره یافتی آن رشته در پیراهنش
آن مه که خورشید فلک، از روی او شد خوشه چینباشد رخ صاحبدلان، چون برگ کاهِ خرمنش
من خون خود کردم بحل، گر او به تیغم می‌کشدنبود ادب گر خون من، باری بود بر گردنش
تا در تنش می‌بنگرم، نازکترست از جان منمن جان به منت می‌دهم، کز جان من باشد تنش
بی دوست ناصر عاشقان صبر از ضرورت کرده‌اندگر دسترس باشد تو را دستی بزن در دامنش
</div