گنج

شمارهٔ ۳۵۳

۷ بیت
در هر زمین که سروی چون قد او برآیدشاید که نرگس و گل چون چشم و رو برآید
با خود به خاک اگر من تاری برم ز زلفشنبود عجب که از گِل، گُل مشکبو برآید
در سینه تخم عشقش چون در زمین بیفتدزان خاک رُستنی‌ها چون شکل او برآید
نقش میان او رُست در چشم و زار گریمآبی رود ز دیده، وقتی که مو برآید
از بسکه چون صراحی پرخون شد اندرونمهردم که دم برآرم، خون از گلو برآید
گویند گفت و گو را بگذار، می‌نداننددر خاک و خون بمیرم، این گفت و گو برآید
هرگز بود که بینم آن آرزوی جان راترسم که جان ناصر زین آرزو برآید