گنج

شمارهٔ ۳۵۲

۷ بیت
از درد هجر جانا جانم به همی‌برآیدای جان تو برنیائی، باشد که دلبر آید
از آب دیدهٔ من تر شد زمین و گُل رُستشاید کز آب دیده آن سرو در بر آید
بیمارم و ندارم درمان درد هجرانبا عمر من بگوئید، تا زود بر سر آید
تا آفتاب چشمت در سایبان ابروستیا آنکه خواب نرگس با سایه در خور آید
عکس خط مسلسل از آب چشم ما جویزیرا که سبزهٔ تو بر چشمه خوشتر آید
ای ماه اگر گشائی یک شب ز روی برقعخورشید را چه زهره تا صبحدم برآید
ناصر دو در گشادست دل را ز چشمهٔ خونباشد که همچو دولت یار از یکی درآید