شمارهٔ ۹۹
تا قوس ابروی او در آفتاب پیوستزلف کجش ز ابرو طرفی ز ماه بربست
از پا درافتادم تا دوست دست گیردیاری نمیکند پا، یاری نمیدهد دست
موی میان او از نازکی میان نیستباشد که برگشاید رازی که در میان است
مفتون فتنه گشتم کو فتنه است مطلقبرخاست فتنه برخاست، بنشست فتنه بنشست
دوشینه دام زلفش بنمود دانه و خالمن میشدم مقید، باد صبا همیجست
فردا که همچو نرگس از خاک سر برآرمچون چشم می پرستش، مخور باشم و مست
در بحر آب دیده غرقیم همچو ماهیدر حلق تار زلفش پنجاه حلقه و شست
ناصر شکسته بسته، بنوشت و صف زلفشتا در زبان خامه، پیچید موی و بشکست