گنج

شمارهٔ ۵۳۸

۶ بیت
من رند و مِی‌ پرستم و فارغ ز کفر و دینزاهد مرا به چشم حقارت دگر مبین
سوزیست در دلم که اگر دم بر آورمسوزم نُه آسمان به یکی آه آتشین
در نوبت تو رنج همی‌بارد از فلکدر دولت تو درد همی‌روید از زمین
جانی، جدا ز قالب رنجور ما مگردنوری، درون دیدهٔ گریان ما نشین
زین غم در آتشم که شب و روز در فراقبر باد رفت بی رخ تو عمر نازنین
ناصر به روز حشر چو سر بزند ز خاکباشد ز آستان تواش گرد بر جبین