گنج

شمارهٔ ۹۷

۷ بیت
دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان استکعبهٔ وصل تو مقصود جهانگردان است
هر که را درد مَحبت نشود دامنگیرآستین بر سرش افشان که ز بیدردان است
چون خط و خال تو پرگار مهندس نکشیدنقطهٔ فرد که در دایرهٔ فردان است
دیده در پای خیال تو گهر کرد نثارچشم من خاک کف پای جوانمردان است
روشنی یافت رخ زرد من از سوز چو شمعروشنی لازمهٔ چهرهٔ رخ‌زردان است
هر که با پیر زن دهر کند میل زن استوانکه مردانه ازو در گذرد مرد آن است
ناصرا خانهٔ‌ افلاک نشد جای قرارزانکه نُه محمل او گرد جهان گردان است